تو را به قلبم راه دادم و صبحها با یادِ تو بیدار شدم، ظهرها با یادِ تو دلتنگی
را بغل کردم، شبها با یادِ تو نخوابیدم
آنقدر نخوابیدم که نزدیکِ سحر، خواب خودَش مرا در آغوش گرفت
تا تکههای شکستهی خیسِ اشکم را به هم بچسباند و باز از صبح بشود
به تو فکر کنم و نمیرم،...
نمردهای هستم که هرشب روحَش تا مرزِ مرگ میرود
اما، تا تو را نبیند، جان نمیدهد..
میدانی چه عذابیست این نصفه و نیمه مردن و باز برگشتن؟
بغضم گرفته است، نه برای تو، برای کَسی که بعد از تو،
نمیتواند خودَش را پیدا کند، نمیتواند خودَش را حَل کند در خاطراتِ تازه، حَل کند
در آغوشی نو،
بغضم گرفته است برای کَسی که حتی خیابانهایی را که با تو قدم نزده
برایَش عطرِ تورا دارد،
کَسی که دیگر نمیداند لبخند، چگونه انحنایی رویِ لبها بود.
دلم گرفته است برای تنی که همیشه سرد است
و دیوارهای خانه تمامَش را میبلعند
بغضم گرفته است برایِ تمامِ نیمهجانهای مثلِ خودم
کسانی که بغضشان را در اتوبوس قورت میدهند اما آنقدر لبریزند
که چشمهایشان تار میبیند
برایِ کسانی که بلد شدهاند هق هقهای بیصدا را،..
حتی بلد شدهاند فریادهای بیصدا را، این یک قلم، این یک قلم
یاد گرفتنش خیلی درد میخواهد، خیلی بیانصاف.
.
آخ که عجیب بغضم گرفته است برای خودم و تمامِ کسانی که یک
روز در هرکجای این جهان، به یکباره تنها شدند و سالهاست
در پیِ دلیلِ این تنها شدن تمامِ روحِشان را زیر و رو میکنند و
سَر آخَر هم، به جوابی نمیرسند، به جوابی نمیرسند و هر روز
در عینِ زنده بودن، مرگ را به آغوش میکشند.
آی آدمها !
انصاف داشته باشید،
تو را به خدا،
زودتر از چیزی که باید،
انسانهای اطرافتان را، نَکُشید
ما را در سایت روزی توی یه جایی به اسم مجازی یکی میشه دنیات دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 91